مسافران آسمانی
و باران رحمت الهی بر خاندان خان بابایی

 «  به نام چهره نگار چهره هستی »       

 آرزو دارم ، بهاران  سهمتان              شاخه های یاس خندان،سهمتان

                                                            آن خداوندی که دنیا ، آفرید               تا ابد ، همراه و پشتیبانتان

       سلام به همه دوست جونایی که محبت دارن و ما رو با حضورشون مفتخر میکنن...

                                                                                          خوش آمدید و سرافرازمان کردید.

                امید آن داریم که یادمان شما ، خطی زرین باشد در نگاره های خاطراتمان...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:47 | دوشنبه 7 اسفند 1391 توسط عمه معصوم

دوست عزیزم متین جون از وبلاگ ایلیا جون عشق مامی ، منو به این بازیه وبلاگی دعوت کردن...ازت ممنونم متین جونم

1 - بزرگترین ترس زندگیت ؟

از دست دادن خان بابا و مادرجون

               

2 - اگر 24 ساعت نامرئی میشدی چه کار میکردی؟

 جواب این سوال رو نمیتونم بگم...

               

3 - اگر غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن یک آرزو بین 5 الی 12 حرف رو داشته باشه ،آن آرزو چیست؟         

 ازش یه شورلت کروت یا یه فورد موستانگ میخواستم...

              

4 - از میان اسب ، سگ ، پلنگ ، گربه و عقاب کدام یک را دوست داری؟

راستش از هر چی حیوون و پرنده و چرنده و خزنده هست ، بدم میاد و میترسم اما اگه بنا به انتخاب باشه میگم عقاب چون عاشق ابهتشم...

             

5 - کارتون مورد علاقه کودکیت چیست؟

بچه های مدرسه والت ، پسر شجاع و خونه مادربزرگه بخصوص ترانه ای که میخوند و شخصیت مخمل

    

6 - در پختن چه غذایی تبحر ندارید؟

نیمرو ، اصلا دوست ندارم درست کنم همیشه سفیدش طلایی میشه که خیلی بدم میاد

             

7 - اولین واکنش شما هنگام عصبانیت چیست؟

صورتم داغ میشه و بعد مهر سکوت روی لبام میزنن ، دیگه نمیتونم حرف بزنم

                 

8 - با مرغ / دریا / اورانیوم / خسته جمله بساز .

مرغ دریا ، خسته از حمل اورانیوم بال پروازش شکست .

              

9 - دو بیت شعری که خیلی دوستش داری کدام است؟

 دست اگر گرمی دستان تو را حس می کرد   /    تا ابد دلشده در دست تو سکنی می کرد

             

10 - اگر بخواهی با تونل زمان فقط به یک روز از آینده و گذشته سفر کنی ، آن روز کدام است؟

روزی که رضای عزیزم آزاد شد و برگشت ایران ، قشنگترین روز زندگیم در گذشته هاست...

سفر به یک روز در آینده های دور مثلا 50 سال دیگه ، تا ببینم من و کامران چه کار میکنیم؟ 

                                

 چه شکلی شدیم و ...فکرشو بکنید من اون موقع 81 ساله شدم واااااااااااااااااای عصا به دست ، دندونامم یکی در میون افتاده

                                          

، یکمی هم خمیده و گیسامم سفید شده اما هنوزم خوب به نظر میام...زبانچشمک

           Bears and hearts

11 - چه رنگی هستی ؟ چرا؟

بنفششششششششششش...چون رنگ آدمای اجتماعی و شاد هست...چون بهم بیش از حد نشاط و انرژی میده

        

12 - اگر قرار باشد یک روز از ایران بری کدام کشور را برای زندگی انتخاب میکنی؟

استرالیا ، هرچند دوست ندارم جایی غیر از ایران زندگی کنم.

 

13 - بهترین مسیج موجود در inbox گوشیت ؟

هرگاه خواستی قضاوتم کنی ، کفشهایم را بپوش ، راهم را قدم بزن و دردهایم را بکش...سپس هر سخنی که بگویی قبول است...

              

14 - اگر قرار باشد سه نفر از آشناهات رو دعوت کنی آنها چه کسانی هستند؟

 سه تا از دوستای خوب وبلاگیم...متین جون ، آرزو جون و مهسا جون

15 - اگر قرار بود یک واژه را از واژگان زندگیت حذف کنی ، کدام واژه را انتخاب میکردی؟

 کینه توزی و ریاکاری

              

16 - کسی را که بخواهید ملاقات کنید ؟

امام زمان (عج)

       

17 - اسم دیگری برای وبلاگت ؟

معصوم و خان زادگان دوست داشتنیش

   

18 - خودت رو شبیه چه میوه ای میدونی ؟

 نمیدونم

             

19 - سه خصوصیت اخلاقی بدت کدامند ؟

زودرنج ، احساساتی و زود اعتماد کردن به دیگران

            

20 - کاشکی...؟

کاشکی خدا ، هیچ کدوم از عزیزامو ازم نگیره ...

باز هم ممنونم از متین جون که منو به این بازی دعوت کرد...



موضوع : دل نوشته ها

نوشته شده در تاريخ 12:32 | يکشنبه 2 تير 1392 توسط عمه معصوم

خان دوم ، جناب محمدفرزام جون :

محمدفرزام از 10 یا 11 ماهگی چند کلمه ای رو میگفت ، مثل : هاپو ، بابا و... و مامانی براش شعر میخوند و اون کلمات بعدی رو میگفت.

صدای جوجه ، خروس ، مرغ ، ببعی ، گاو ، اسب ، سگ و بز رو بلده...

                      نایت اسکین

از اونجایی که من خیلی مشتاق بودم تا محمدفرزام اسمم رو صدا کنه مامان سحر عزیز در این راستا زحمت زیادی کشید و سعی کرد تا خان دوم بنده رو خاله معصوم خطاب کنه که البته چند وقتی فقط معصوم ثمر داد و اسمم رو اینطوری ادا میکرد :

م(فتحه روی میم با کمی کشش ) اووووووووووم...با یه لحن خاصی میگه که خیلی دوست داشتنیه...دوست دارم کلی ماچ ماچش کنم...و اما چند روزی هست که تلاشهای وافر مامانی به بار نشست و گل پسری یاد گرفته بهم بگه خاله...

مامان بهش میگه کی آمده ؟             میگه : خاله

مامان میپرسه اسم خاله چیه؟           میگه : م اووووووم

مامان میپرسه خاله رو دوست داری؟   میگه : آیه آیه ( یعنی بله بله )

                             نایت اسکین

البته حالا دیگه نفس خاله یاد گرفته که اسمم رو درست صدا کنه
خیلی دوستت دارم عزیزززززززززززززززززززززم
 
نایت اسکین
 

هر وقت هم میاد محل کارم بلند بلند صدام میکنه م اوووووووم  م اوووووووووووووم ...

جیگر خاله یاد گرفته از تختم میاد بالا  کنار من میخوابه...بعد میگه :

محمدفرزام : م اووووووووم خوابیدی؟

من : بله میخوام بخوابم

محمدفرزام : خوابت میاد

من :  بله

محمدفرزام : بخواب ، بخواب

دوستت داررررررررررررررررررررررررررررم لپ تپلیه من...

وقتی صدام میزنه خاله ، من میگم جان خاله؟ پسر شیطون خوشش میاد و میخنده ، بعد اون مدام تکرار میکنه خاله ، منم میگم نفس خاله ، عشق خاله ، عمر خاله... اونم بعد از هر بار خاله گفتن غش غش میخنده...عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتم مهربون من

نایت اسکین

 عاشق مهر نمازه ، تا میاد خونه خان بابا میره سر کشوی جانمازا ، بعد سجاده ها رو میذاره کنار و مهرا رو میگیره تو دستش و بلند بلند میگه اکبر اکبر...

تا ساعت رو میبینه میگه ساعت چنده؟ همیشه هم ساعتش خوابیده...هر وقت ازش میپرسم ساعت چنده؟ میگه شیش

                             ziba                        ziba

به محض پخش شدن صدای اذان از تلویزیون ، هر جای خونه که باشه میاد جلو تلویزیون میایسته و میگه اذان...؟ و تا پایان اذان همونجا میمونه...

هر نوشته قرآنی رو که میبینه ، میگه آیه...

تازه پسر قشنگ خاله ، خیلی خیلی مودبه و هر وقت میخواد بیاد داخل اتاق ، در میزنه و میگه

یا الله ، اجازه...

عاشق اجازه گرفتنشم...الهی قربونننننننننننننننننننننننننننننننننت برم...

            نایت اسکین

جیگر خاله ، کلا پسر آروم و حرف گوش گیری هست ، با بچه های دیگه دعوا نمیکنه و وسیله هاشونو هم از دستشون نمیگیره ، البته این امر فقط در مورد پسرعموهاش یعنی طاها و محمد صدق میکنه...

خوش به حال خاله معصوم ( قابل توجه مامان سحرش) ابروابروابروابروابرومژهمژهمژهمژهمژه

        نایت اسکین

به شدت به عمو حسین علاقه منده...هروقت میاد خونه ما ، من با ذوق میرم استقبالش و میگم بیا بغل خاله نفسم...نگام میکنه ، میگه عمو حسین کجاست؟ و چند بار صداش میزنه عمو حسین ، عمو حسین و من این شکلی میشم...تعجبناراحتدل شکستهکلافهگریهگریه

تازه وقتی عمو حسین جونشو میبوسه میگه ای جان...

   نایت اسکیننایت اسکیننایت اسکیننایت اسکیننایت اسکین

 

دایره لغات گل پسری زیاد شده و بیشتر حرفای ما رو تکرار میکنه...

هرچی که بهش میدیم میگه منون ( ممنون ) یا مرسی ...

تقریبا دیگه جملات سه کلمه ای رو هم یاد گرفته و به طور کامل منظورش رو به ما میرسونه...

عاشق آب پرتقال ، شیر و شیرکاکائوئه ، وقتی شیر کاکائو میخوره ازش میپرسیم چی میخوری؟ میگه شیر کاکا

عاشق توپ بازی و پارک رفتنه ، 1ساعت تو پارک بدو بدو میکنه وقتی میخوای بیاریش بیرون کلی گریه میکنه و جیغ میزنه ، ماشااله به انرژیش تمومی نداره...

 به حرف زدن با تلفن خیلی علاقه داره و بر عکس بچه های هم سنش پشت تلفن خیلی خوب حرف میزنه...

چند روز پیش تلفن عمو حسین زنگ خورد ، محمدفرزام جون بود با عمو حسین حرف زد و بعد گوشی رو داد به مامانی...مامان سحر گفت داشت بازی میکرد یهو رفت سمت تلفن و گوشی رو برداشت چند تا شماره گرفت و گفت :

الو  ، سلام عمو حسین ، خوبی؟ کجایی؟

بعد باباعلی هم شماره عمو رو میگیره که جیگر خاله راستکی با عمو حسین حرف بزنه...

از زن عمو مریم ، خیلی حساب میبره...هر وقت اذیت میکنه مامان سحر به جای اینکه باباعلی رو صدا کنه ، میگه زن عمو مریم ...طفلکی بچم زود ساکت میشه...

چند شب پیش که خونمون بودن ، محمدفرزام تا ساعت 2 بیدار بود و نمیخوابید...مامان سحر براش شعر خوند بعد آهنگ آروم براش گذاشت و قربون صدقش رفت اما اصلا فایده نداشت...کلافهعصبانیعصبانیعصبانی

تنها راه چاره رو در صدا کردن زن عمو مریم دید و بلند گفت : زن عمو بیا محمدفرزام نمیخوابه...اوهاوهاوه

مریم جون هم( مثل غول چراغ جادو) یهو آمد تو اتاق ، محمدفرزام تا زن عمو رو دید زود  چشماشو بست یعنی خوابیده خوابخواب ، بعد از چند لحظه که دید زن عمو تو اتاق نیست ، آروم بلند شد رفت از لای در بیرون رو نگاه کرد و گفت مامان سحر، مریم نیستش رفت...همون وقت زن عمو در رو باز کرد... الهیییییییییییی ، بچم زود آمد دراز کشید و چشماشو رو هم فشار داد...خواباسترسو دیگه من نتونستم نخندم و کلی قربون صدقش شدم...

طفلکی مریم جون انقدر که محمدفرزام رو دوست داره و هر وقت هم میبیندش کلی ماچش میکنه و قربونش میره ...حالا کسی ندونه میگه چه زن عموییه مریم...قهقههقهقههقهقهه

 

 شعر یه توپ دارم قلقلیه( انقدر خوشکل میخونه با کلی ادا و حرکت دادن دستاش) ، جوجه طلایی ، تاب تاب عباسی و بارون میاد نم نم رو بلده بخونه...

اسم بعضی از ماشینا رو  بلده بگه مثل : کامیون ، اتوبوس ، نیمی بوس (مینی بوس) و آمبولانس ( که قبل تر ها بهش میگفت هو هو هو )

به گربه خیلی علاقه داره و هر وقت یه جایی گربه میبینه میخواد بگیردش یا میفته دنبالش...

                     نایت اسکین

کلمات رو کاملا شمرده و بخش بخش ادا میکنه...کلا حرف زدنش یه جور خاص و دوست داشتنیه

خان بابا : آقا جونه و گاهی هم حاجی

مادرجون : مامان جونه گاهی هم خانم نسرین ( البته اینو من یادش دادم )

بابای محمدفرزام : بابا علی یا بابایه

مامان محمدفرزام : مامان سحر

عمو حسین : گاهی عمو حسین و گاهی هم خان عمو

عمو کامران : عمو کامیان

اسم بقیه اعضای خانواده رو درست صدا میکنه...

 

              نایت اسکیننایت اسکین

پ . ن ١ : به نقل از خبرگزاری باشگاه خبرنگاران خان بابا ( بابا علی و مامان سحر )

پ . ن ٢ : دیده های خاله معصوم و خان عمو حسین

پ . ن ٣ : اگر در ثبت مطالب فوق کاستی وجود داره از مامان و بابای محمدفرزام عزیزم عذر خواهی میکنم...نیشخندچشمک



موضوع : عمه و مسافران

نوشته شده در تاريخ 10:58 | دوشنبه 13 خرداد 1392 توسط عمه معصوم

این پست رو ٥شنبه آماده کردم و تیک عدم نمایش در وبلاگ رو زدم دیروز که ارسال کردم یادم رفته که تیک رو بردارم امروز دیدم تو وبلاگم نشون داده نشده ، یعنی تازه فهمیدم...خجالتگریهعصبانی

میلاد با سعادت مولای متقیان و بزرگ امام شیعیان جهان ، امام علی (ع) را به همگان شادباش میگم...

                

             

 

مرد که باشی...مجبور میشوی ، غیرممکن هارا تجربه کنی...

مجبوری ، درد ها را تحمل کنی و با لبخندی بگویی تمام میشود...

پدر که باشی باید بگذری از داشته هایت...

تو باید سنگ صبور کسی بشوی که در تو ، توانایی غیرممکن ها را میبیند...
دل نداری که به فرزندت بگویی ندارم...دل نداری که پاره تنت سختی بکشد...
عجب موجود عجیبی هستی...
هیچ وقت کسی به زیبایی تو اهمیت نخواهد داد...
                   به چروک های روی صورتت... 
                                       زیرا تو مردی... 
                                               روز پدر بهانه است...

                                                   بی بهانه روزت مبارک...

              

روز پدر و روز مرد رو به همه مردان ایران زمین ، بخصوص خان بابای عزیز و دوست داشتنی خودم ، پدر همسرم ، برادرام و همسر عزیزم ، تبریک میگم و از خدا میخوام که این عزیزان رو در پناه خودش حفظ کنه و همیشه گرمای حضورشون نیرو و قوت قلبم باشه...



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 18:24 | شنبه 4 خرداد 1392 توسط عمه معصوم

چند روزه با خودم فکر میکردم که این پست رو با این موضوع بنویسم یا ننویسم؟ کلی با ذهن درگیرم ، کلنجار رفتم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم ، بنویسم...

هفته گذشته ، پنجشنبه مورخ 1392.02.19 ساعت حدودا 7:30 عصر بود که گوشیم زنگ خورد و بعد از دیدن شماره ناشناس و جواب دادن ، صدای گرمی بهم گفت : معصوم خانم و من با کمال تعجب گفتم بله و شما...؟ که گفت : من ... هستم...

خدای من نزدیک به 20 روزی میشد که شمارمو بهشون داده بودم ولی چون تماس نگرفتن ، گمان کردم که شاید تمایلی ندارن و دیگه حرفی نزدم...

خیلی هیجان زده شدم ، وقتی صدای این دوست عزیزی که تو دنیای مجازی باهاش آشنا شدم  رو شنیدم... از ذوق نمیتونستم جلوی غلتش اشک روی پهنای صورتم رو کنترل کنم...

دوستیه ما از همون ابتدای ساختن وبلاگم شروع شد و حالا خوشحالم که به دنیای واقعی راه پیدا کرده ، تازه من با نینیه ماهش هم  حرف زدم و چه شیرین زبون و دوست داشتنی بود...اگه یه روزی از نزدیک ببینمش حتما حتما لپاشو گاز میگیرم...و کلی ماچش میکنم از اون آبداراش...

 دوست عزیز و مهربونم خیلی دوستت دارم و امیدوارم این دوستی و این ارتباط تا همیشه باقی بمونه و صمیمانه و خاضعانه ، از اون بزرگ مهربون میخوام که برایت مقدر کند هر آنچه در دل داری ...

شاد باشی و برقرار ، سلامت باشی و تندرست ...



موضوع : روزهای به یاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 11:00 | پنجشنبه 26 ارديبهشت 1392 توسط عمه معصوم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ











در اين وبلاگ
در كل اينترنت